تبليغاتX
یک فنجان حرف دم نکشیده
 

مرا به یاد بیاور

مرا زیاد مبر

که انعکاس صدایم درون شب جاریست

کسی نمی داند

که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم

که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم

مرا ندیدی

- دیگر مرا نخواهی دید

که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب

که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست ...

پ ن : این روزها فقط می خوام که راه برم ... مهم نیست کجا . فقط برم ... دوستتون دارم . همه ی اونایی که شریک بغض و غم و شادی من بودید ... دوستتون دارم . امیدوارم زود بر گردم ... ممنون . همین !

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:47  توسط شکلات تلخ 

 

دستم و می زنم زیر چونم . انگشتم میلغزه روی لب هایی که حالا بیشتر از همیشه ترکهایی رو روی خودش سوار کرده .  بلند می شم و می رم جلوی آینه . رژ لبی رو که تازه خریدم با دقت می کشم روی لبهام . لبها رو به هم می مالم تا ترکی از قلم نیفته . یه لیوان شیر گرم برای خودم می ریزم و می شینم پشت سیستم . صفحه ی ورد و باز می کنم . باید گزارش های " صنایع دستی  " رو تحویل بدم . دست و دلم برای کشیدن جدول بی حوصله است . چند وقتی- سکوتی سخت و ضمخت کلماتم رو پنهان کرده  . این روزهای شلوغ بیشتر از همیشه نگرانی رو توی دلم زنده می کنه . می ترسم ... می ترسم از گیر کردن توی چرخه ی بی حد و حصر و بی رحم این ماشین زدگی و بشم یکی از مصادیق  " از خود بیگانگی " کارل مارکس . ترسم از فراموش کردن  خندیدن های بی پرواست . از فراموش کردن لذت بی اندازه ی شیطنت های بچه گانه . از ندیدن کفش دوزکهایی که امسال جزئی از سنگفرش های دانشکده بودند . می ترسم از تنیده شدن توی پیله ای که مجالی برای دیدن و شنیدن نده ...  می ترسم  که کم کم یه گچ سفید بردارم و تا شعاع یک متری یه دایره دور خودم بکشم  ، گچ و بذارم کنار و برای خودم دست بزنم که: آها ... اینم از دنیای من ... و بعد هر رنگی که خواستم بهش بزنم ... اون وقت دیگه فرقی نداره اون رنگ سفید باشه یا سیاه ...  که سبز باشه یا آبی ... که اونوقت هر رنگی باشه  اون دنیا رنگش سیاه - ... می شینم و مرور می کنم روزهایی رو که به بهانه ی پروژه های درسی باید می نشستیم و بدون جلب توجه جزئی از فضای حاضر می شدیم  و کنش ها رو تحلیل می کردیم  ... روزهایی که بی اختیار کم کم جزئی از زندگی – آدم هایی می شدیم که هر کدوم دنیایی رو جلوی چشممون به تصویر می کشیدن . روزهایی که " من " رو مجموعه ای از اندیشه ها و اعتقادات می دونست نه کسی که قدش یک متر و فلان است و رنگ چشمهاش بهمان ! روزهایی که حرف از پارتو و کلمن و بوردیو و دورکیم فضای دوستی هامون رو پر می کرد نه حرفی از جنس رفتن به کدوم آرایشگاه و خرید کردن از کدوم فروشگاه ... روزهایی که با اشتیاق وسط دانشکده می ایستادیم و از احساس بی نظیرمون بابت خوندن  " شازده احتجاب "  صحبت می کردیم .   انگشتهام رو روی لیوان شیر ی که کم کم داره سرد می شه راه می برم ...  تا نزدیکی- لبم میارمش ... آروم لب هام رو تجربه می کنه ...  می خورمش و  این بار مزه ای شیرین و چرب همراه با شیر دهنم رو پر می کنه ... لیوان و می گیرم جلوی چشمم ... تصویری از ترک های لبم روی لیوان نقش بسته ... دستی به لبهام می کشم ... این بار ترکها بی پرواتر از قبل زیر دستم حرکت می کنند . دوباره باید  برم  سراغ رژ لبی که تازه خریدم  و تا رسیدن به جلوی آینه رژی رو  که همراه با شیر فضای دهنم رو پر کرده مزه مزه می کنم ...

پ ن : این روزها بیشتر از همیشه به احساسم شک می کنم ... به رویاهای رنگ و وارنگی که آروم توی آغوششون فرو می رم ... ترس و شک ترکیب وحشتناکی- !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:0  توسط شکلات تلخ  | 

 

از دیواری که بهش تکیه داده بود جدا شد و اومد نشست کنارم ، روی تخت . دستم و گرفت و گفت حالا می تونم فشارت رو بگیرم ... نمی دونم توی اون لحظه ترسیده بودم یا خوشحال بودم   . دستش و گذاشت روی شونه های نیمه لختم   و سرم و گذاشت روی سینش . ضربان قلبش رو که سرعت بیشتری گرفته بود گوش می کردم . نمی دونم دوست داشتم زودتر تموم بشه یا تا ابد ادامه داشته باشه ... یه نگاهی به دستم و ناخونهای رنگ و رو رفتم کرد و گفت : قرص های هماتینیک-ت رو هم که نمی خوری . نمی دونم دوست داشتم انگشتام  رو  می قاپیدم یا می ذاشتم برای همیشه توی دستهاش  بمونه . بلند شد و روبروم ایستاد ... دستش و برد توی موهای به هم ریختم ... این بار اون بود که نمی خواست چشمش به چشمهام بیفته ...  دستام و گرفت و گفت : آدم هایی که مث تو بلدن دیگران و اذیت کنن از این کار لذت می برن . از اینکه چشم همه دنبالشون باشه لذت می برن . از اینکه بی محابا عاشق کنن لذت می برن . از اینکه تشنه ببرن لب چشمه و تشنه بر گردونن لذت می برن ... خواستم انکار کنم که یهو خندم گرفت و گفتم روانشناسای نوین این نظر رو دارن که منشاء تمامی رفتار بشری حب ذاته .  نفهمیدم چطور مثل همیشه این قدر بی رحم شده بودم ... آخه این بار فرق می کرد ... نباید تا اینجا پیش می رفتم ... این شیطنت های دخترانه مخصوص آدم هایی بود که حد و مرز خودشو ن رو نمی شناختن ... این کار ... این خنده های زیرکانه  مخصوص آدم هایی بود که باید ادب می شدن و من هم این کار رو خوب بلد بودم ... باورش نمی شد اون دختری که روی تخت نشسته این قدر محکم از خدا و قاعده و چارچوب و عقل و منطق و دین و اعتقاد حرف بزنه ... نمی دونم دوست داشتم از عقل حرف بزنم یا از احساس .نمی دونم دوست داشتم  بگم احساسم دلش برای آغوشتون  تنگ می شه یا بگم عقلم نمی خواد دیگه به من دست بزنید ... دوباره نشست کنارم و گفت : کمی آروم تر باش ... شیطنت هات رو کم کن ... خندید و گفت حتی اگه شده پوشیه بزنی ، بزن ... خندیدم ... بلند شد که بره سمت میزش . دو سه قدمی که برداشت ، برگشت طرفم ... صورتم و گرفت توی دستاش ... از گونه های ( شاید ) سرخ شدم بوسه ای گرفت و گفت : این بار قرص هات رو یک ماه می نویسم ... یک ماه دیگه بیا تا ببینمت . نمی دونم دوست داشتم یک ماه دیگه فردا باشه یا سال دیگه ... وقتی پرسیدم قرص ها رو توی ماه رمضون چطور مصرف کنم لبخندی زد برام توضیح داد ... کیفم و برداشتم  . دستم و گرفت و تا دم در همراهیم کرد ... نمی دونم دوست داشتم باز هم می خندیدم یا بر می گشتم و می رفتم توی بغلش و های های گریه می کردم ...  !

پ ن : نمی دونم  ... همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:5  توسط شکلات تلخ  | 

مقاله هایی رو که امروز پیرینت گرفتم  می ذارم جلوم و شروع می کنم به خوندن . صدای زنگ تلفن تمرکزم رو پاره می کنه و می رم سمت تلفن .  شماره آشناست . ضربان قلبم تندتر از هر زمان دیگه ای می زنه . گوشی رو بر می دارم : " بله آقای دکتر . چشم . تا یه ساعت دیگه می رسم خدمتتون "  . گوشی تلفن و می ذارم .  چند لحظه ای  روی همون صندلی می شینم و   فکر می کنم که کدوم لباس رو بپوشم . شلوار خاکستری رو با مانتوی مشکی یا نه مانتوی آبی رو با شال سورمه ای یا نه ، اصلا مانتو ی خاکستری با مقنعه ی خاکستری ... هنوز تصمیمی نگرفتم . بلند می شم و می رم جلوی آینه . کرم ضد آفتاب و بر می دارم و آروم روی صورتم می زنم و باز فکر می کنم که چه آرایشی داشته باشم . یه آرایش تیره  یا نه اگه شال سورمه ای رو سرم کنم آرایش رنگ صورتی بیشتر به من می یاد . خط چشم و بر می دارم و  شروع می کنم به کشیدن . با خودم می گم چرا داری آرایش می کنی ؟ بی توجه به هر صدایی که توی این لحظه بخواد من رو از آرایش کردن منصرف کنه خط چشمم رو ادامه می دم . یه دنباله ی کوچیکم  می دم و می رم سراغ اون یکی چشم و به یاد حرف الهه می یفتم که همیشه می گفت اگه زیر چشمات و سیاه کنی خیلی خوب می شه . ابروهام و مرتب می کنم . یه نگاهی توی آینه می ندازم و باز  واژه هایی  که بی موقع قد راست می کنن  جلوی چشمم که چرا داری آرایش  می کنی ؟ مگه داری می ری مهمونی ؟ داری میری (...) .    هیچ جواب قانع کننده ای  ندارم . دست به دامن این ذهن توجیه گر می شم . با خودم می گم آدم باید همیشه مرتب باشه . و به کارم ادامه می دم . اما ... واقعا" چرا ... این منم که دارم با این دقت آرایش می کنم ؟ شاید دوست دارم امروز این جوری من و ببینه . شایدم ...

از روی میز یه دستمال کاغذی بر می دارم . هنوز دارم دنبال جواب قانع کننده ای می گردم .  تا چیزی گیر ذهنم بیاد رژ گونه ام رو پاک می کنم  و با تردید می رم  سراغ چشمهام ... !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:16  توسط شکلات تلخ  | 

 

ساندویچ و مدام توی دستم می چرخونم  . بدون وقفه  گازهای پی در پی رو نصیبش می کنم تا بغضی که جایی وسط زمین و آسمان دلم گیر کرده مجال بلوغ پیدا نکنه . نگاه هیچ کس دنبالم نیست . بلند می شم و می رم سمت اتاق . در رو آروم می بندم . چند قدمی بر می دارم تا برسم به کتابهایی که این روزها بدجوری واژه هایی شبیه به - من - رو تکرار می کنند . بی اختیار دستم و می گذارم روی قرآن . ترسی شبیه ترس این روزها می یاد سراغم . بی هیچ توجهی  از بین کلیات سعدی و شمس تبریزی میارمش بیرون . می رم یه گوشه ای کز می کنم . می گیرمش توی بغلم و آروم زمزمه می کنم . خدا رو به خداییش قسم می دم تا آب سردی برای این آتش به نا حق افروخته باشه .  قرآن و می بوسم . مکث کوتاهی  می کنم و آروم بازش می کنم :

" پیش از اینان هم بسیاری از کافران مکر کردند و عاقبت همه هلاک شدند . پس همه ی مکر و تدبیرها نزد خداست و اوست که به خلق فکر و سیاست آموخته است و او می داند هر کس به چه کار و اندیشه است و کافران به زودی خواهند یافت که عاقبت خوش و منزل سعادت برای کیست "

سوره رعد . آیه ۴۳ .

قرآن و می بوسم . مکث کوتاهی می کنم و آروم می بندمش ...

 

 

پ ن : دیروز یکی اینجا خورد شد . شنیدی صدای شکستنش را ؟

پ ن : کمی دیرتر از همیشه به روز می شم . مشق شبهای زیادی رو ننوشتم . " خدا " هم این روزها از دست من دلگیر است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:30  توسط شکلات تلخ  | 

 

 

" گاهی برنامه هایی تو زندگی آدم پیش می یاد که آدم را شبیه کس دیگری می کند . یکمرتبه آدم به خودش می آید ، می بیند بد جوری با دیگران قاطی شده که دیگر معلوم نیست کجا خودش تمام می شود و آنها کجا شروع می شوند : هرچه مال آن هاست می شود مال تو و هر چه مال توست می شود مال آنها ... "

هیس : محمد رضا کاتب .

 

 

پ ن : سردر گمم . سعی می کنم ذهن خودم رو به یه چیزی بند کنم تا از بازی کردن با وجودم دست برداره . مقاومتی کوتاه می کنم تا سراغی از ایمیل های رسیده ی امروز نگیره اما بی فایده است . صفحه رو باز می کنم و لحظه لحظه خدا رو آروم فریاد می زنم تا امروز خبری از زندانی ها و شکنجه ها به دستم نرسه .اما باز هم بی فایده است . واژه هایی بی اختیار توی ذهنم قطار می شن : درد . درد . درد . آزادی . خون . غم . سکوت . خدا . قرار . فردا . فردا . فردا . غرور . درد . من . ما . فردا . غرور . درد . شهید . خدا . فردا ...

پ ن : تنها راهی که توی این ظلمات هنوز هم از دور روشنایی دلگیری نصیبم می کنه تسبیح سبز رنگی که همراهم می شه برای ذکر صلوات به نیت سلامتی خدا !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط شکلات تلخ  | 

 

توی شلوغی های رنگ و وارنگ این ذهن گرما زده حکایتم شده حکایت ماهیگیری که ماهی ها رو به دست می گیره و اونها هم با رندی تمام می لغزن و می رقصن و از چاردیواری دست های پینه بسته ،  خودشون رو خلاص می کنن . حکایت ماهی ها ، حکایت " دوست داشتنی های " منه که این روزها سر به سر دستهایی می گذارند که دیگه توان نگه داشتنشون رو نداره . " دوست داشتنی هایی " که فارغ اند  از فراموش شدن ... شاید هم روی معرفت من زیادی حساب باز کردند و غافلند از اینکه این روزها هیچ حال و هیچ هوایی برای " یافتن " ندارم  و اینبار اونها باید به سراغ من بیان .

نگاهم می ره روی قوری تب کرده ی تو ی آشپزخونه . بلند می شم و می رم . یه استکان بر می دارم و می رم سراغ چای دم کرده با کاکوتی که تجویز یکی از دوستانه . یه چای برای خودم می ریزم و یه تیکه نبات هم می ندازم داخلش ... همین طور که دارم میرم سراغ سیستم یه چیزی به گوشم تلنگری می زنه : صدای چرخیدن قاشق وسط چای و کاکوتی و نبات و برخوردش با دیواره ی استکان ...

چقدر این صدا رو دوست دارم . چه قدر آرامش بخشه . ( همین الان فهمیدم . ) مث صدای یه زنگوله ی کوچولو بالای در چوبیه یه کلبه وسط یه جنگل که هر بار در رو باز و بسته می کنی همراهت می شه .

پ ن : گاهی بد جوری بی انصاف می شیم . زندگی ساده است .... دوست داشتن هم ساده است . و خوشبخت بودن هم ساده است ... به سادگیه همراه شدن با خندهای برادرزاده ی  ۲.۵ سالم ،  اونوقتی که یه سوسک بزرگ می بینه و داد می زنه که : وای ... چه مورچه ی خوشگلی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:15  توسط شکلات تلخ  | 

 

صدای سوت قطار رو از پشت کوهای کوتاه قد پشت ایستگاه راه آهن شنید . همونطور که روی صندلی داخل ایستگاه نشسته بود خم شد و بندهای کفش های چرم قهوه ایش و محکم کرد . کم کم صدای ریل های راه آهن نزدیک ایستگاه و که جلوی چشمش ( شاید از سرما ) می لرزیدن و دید !  دستکشاش و درآورد دست کرد توی جیب پالتوی سیاه رنگش و تکه کاغذ مچاله شده ای رو در آورد و بازش کرد .حالا صدای سوت قطار رو به نزدیکی صدای نفس هاش می شنید . عینک گرد روی صورتش و برداشت و با دستهای یخ زده اش خیسی چشماش و گرفت . با عجله پا شد و رفت سراغ سوزن بان و کاغذ  و نشونش داد و گفت : ببین این اون قطاریه که من باید باهش  برم ؟ سوزن بان سری تکون داد و گفت نه پدر جان ... بشین . قطار شما هنوز نیومده . کاغذ و که پر بود از خط خطی های بی سرانجوم یه پسر بچه ی هشت ساله  ، از دست مرد گرفت و رفت نشست روی همون صندلی که این  چند سال حکم زن و پسر پیرمردی رو ایفا می کرد که سالها  بود سوار قطار شده بودن و برای همیشه اینجا رو ترک کرده بودن .   

 

پ ن : اگه قطاری اومد و بلیطش و توی دستت داشتی ،  خیلی فکر نکن . برو و سوار شو ... شاید برای همیشه از دست بدیش !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:59  توسط شکلات تلخ  | 

 

 

"دفتر نقاشی های دوران کودکیم و ورق می زنم و لابلای درختهای بی قواره سبز و خونه های شیرونی نارنجی ـ که حتما دو تا پنجره ی کوچیک با پرده های صورتی داشت ـ پی خورشیدی می گردم که زیر ابرهای آبی مخفی می شد ... یه رودخونه که حتما با سنگ های سیاه کوچیک محصورش می کردم تا ماهی های قرمز این دل کوچیک از زیر دستم فرار نکنن ... گلهایی که بی هیچ تفکر برای مصادق خارجی به هر رنگی که ذهنم تصور می کرد در میومدن . چمن هایی که فرش زیر پای من و خواهرم بود تا اگر زمانی از ارتفاع کودکی سقوط کردیم ، کمتر آزرده بشیم ... "

این نمونه ی ایده آل من از زندگی بود ... نمونه ی ایده آلی که به راحتیه به دست گرفتن چند تا مداد رنگی کوچیک قابل لمس کردن بود ... خلقش می کردم و از داشتن این دنیا لذت ها می بردم که چه دنیای شیرینی بود دنیای نقش و رنگ کودکانه ! که چه خوب ایده ال ها تبدیل به رئال می شدند ...

پ ن : اینجا هوا برای تنفس رویا ها کم است  ! آخ که چه فاصله ای دارد ایده آل و رئال ... کودکی چه کم توقع بود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:24  توسط شکلات تلخ  | 

 

 

در اتاق و آروم می بندم . اسپیکر و روشن می کنم : " آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کرد ... "  و به " یادی " فکر می کنم که این روزها بد جور سر به سر دلم می گذاره . سری تکون می دم و به  خودم می گم اگه شرایط ، اگه قواعد  ،اگه ارزش ها ، اگه رسوم ، اگه ساختارها ، اگه ... اگه ... اگه ...  اگه دنیای ما این رنگ و رو رو نداشت  ،  توی این لحظاتی که لبخندها و نوازش هاش پیش خیالم جا خوش کرده ، نگاهم رو به نگاهی گره می زدم که عاشق شیطنت هام بود !

دیوارهای  این تفکر منطقی( ! )داره اذیتم می کنه . بیشتر از همیشه داره فشارم می ده و می خواد تا هر چی - احساس - برام مونده بالا بیارم ! اما نمی تونم ، هر چی انگشت منطق و بیشتر فرو می کنم توی حلق وجودم کمتر نتیجه می گیرم ! یه قوطی رنگ دادن دستم و می خوان - یادش - احساسش - خاطرش - زیر یه خروار طرح و نقش منطقی پنهان کنم ... صدای سیاوش خیالم و پاره می کنه : " هر کسی هستی یه دفه ...  قد بکش از پشت نقاب ... "

 

 

پ ن : آخ که دلم دنیایی می خواهد بی هیچ قاعده ی منطقی ...  که وجودم را هر رنگی که می خواهم نقاشی کنم ... که بی اجازه ی منطقم ، بی حساب و کتاب...  وجودم ، وجودش را لمس کند !

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:20  توسط شکلات تلخ  | 

 

هوای گرمی بغلم کرده . میشینم توی ایستگاه و منتظر سرویس دانشگاه  می شم . واژه هایی توی هوا سرگردونن که هیچ حال و هیچ هوایی برای لمسشون ندارم . سرم و می ندازم پایین تا رنگ  این آدم هایی رو که به زور لباس رنگی به تن می کنن تا سیاهیشون ،  خودشون رو  اذیت نکنه ، خنده های بچه گانه ی احساسم رو محو نکنه .

به ساعتم نگاه می کنم . چند دقیقه ای تا اومدن سرویس مونده و اجباری که لباس الزام به ذهنم می پوشونه و تذکر می ده هیچ راه فراری نداری و این واژه ها مهمان ناخوانده تنهایی تواند . به هر کس که نگاه می کنی حکم سایه ای رو داره که زمان بچگی ، وقتی که برق ها می رفت ، جلوی شمع روشن روی میز مجال خلق شدن رو بهش می دادیم . سایه هایی که می خندن اما خندهایی که از هر رنگی ، بی رنگ ترن . . . سایه هایی که از  اولین تجربه شیرین یه پسر بچه ۵ ،  ۶  ساله از سوار پله برقی شدن به راحتی می گذرن ... سایه هایی که افزایش کودکان خیابانی رو تنها بهانه ای می دونن برای گفتن :" آخی ... بذار یه فال بخرم "تا پیش خودشون بگن که چقدر مهربانی بذل و بخشش می کنن ... سایه هایی که خیال سایه بودن توی ذهنشون خوب جا خوش کرده ...

سرویس میاد . با عجله بلند می شم . کیفم و می ندازم روی شونم و پیاده شروع می کنم به رفتن ...

پ ن : این گرما تا ذهن سردم را گرما زده نکند دست بردار نیست ... ببخشید !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 15:53  توسط شکلات تلخ  | 

 

 

 

دوباره شروع شد .

یه احساس سخت و مجهول که خودش و به در و دیوار ذهنم می کوبه تا یه دلیل برای خلقش پیدا کنم ... چرا انگشتام رقص روی کیبورد و از من طلب می کنن و ذهنم اجازه ی این بازی - واژ ها - رو نمی ده ...  چرا عقلم حکم می کنه دلم تنگ شده و دلم رنگی از -دل تنگ-  رو بر روی خودش ندیده ... ذهنم شده یه پازل چند هزار قطعه ای ... به این راحتی ها نمی شه مرتبش کرد ... خیلی از قطعاتش رو توی پیچ و تاب خیالم گم کردم ... خیلی از قطعات و خواستم گم کنم و حالا از هر پنهانی پیداترن ! جای خالی بعضی قطعات بد جوری اذیت کننده است ... عکسش روبروم ... می نویسم ... نگاهش می کنم ... می نویسم ... نگاهم می کنه ... روزی که رفت ۸ سالم بود ... جای خالی بعضی از قطعات بد جوری اذیت کننده است ...

 

پ ن : بغضم به وجودت حرمت نداد تا برایت بشکند ... کاش لااقل این بغض تو را می فهمید ... گفتم بیاید ، دلتنگم ... خواستم بشکند ... برای تو ! آمد  ، یادت را که دید ، خنده ای کرد و رفت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:36  توسط شکلات تلخ  | 

 

 

می شینم پشت سیستم ... صندلیم و مدام به عقب و جلو تکون میدم ... کاش توی گهواره بچگیم جا می شدم... دستم و می برم توی موهای تازه قیچی خوردم ... عینکم و بر می دارم ... روی میز شلوغه ... مث خودم ... کلافم ... می رم سراغ جا نمازم ... پهنش می کنم روی فرش ...-فرش ... آخ که دلم برای این باغ ایرانی هم تنگ شده - ... پهنش می کنم روی فرش و محو تماشای پیچ و تاب و رقص گلهای شاه عباسی و پروانه ای می شم . کاش منم روی این بندها تاب بخورم ... دستی به تسبیح چوبیم می کشم ... چادر نمازم و فقط باز می کنم و دوباره می ذارم سر جاش ... جانماز تا می کنم و می ذارمش روی کمد ... می رم سراغ کتابخونه ،  همه وجودم بعد از سالها تکرار واژه های -قصه های بهرنگ- و از من می خواد ... مفاتیح و باز می کنم ... نمی فهمم چی می خونم ... می بندمش ... می رم سراغ – افسانه محبت و اولدز و کلاغها -  می شینم پشت میز . تا میام کتاب و باز کنم چشم می یفته به کتاب – طبقه کارگر یا تهیدستان شهری - ... باید تا فردا گذاره نویسیش و تموم کنم ... از – افسانه محبت و صمد بهرنگی و کودکیم – می گذرم و با بی حوصلگی تمام می شینم پای کتاب پیتر لوید ، یکی از نمادهای این دنیای عقلانی !

 

 

 

پ ن : سه تار و نی ... حال این روزهای من ... و این آجرهای رنگ و وارنگ ...

پ ن : خیلی وقته که نقشه فرش نکشیدم ... گلهای این باغ هم با من قهرند ... انگاری ... مثل حافظ .

پ ن : ماه رجب اومده ... یادم نبود ... التماس دعا ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:22  توسط شکلات تلخ  |